دلم برات تنگ شده بيشتر از هميشه

2 جولای 2009

كاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود

كاش بودي تا فقط باور كني بي تو هرگز زندگي زيبا نبود

سكوت من سنگين تر از فرياد

30 ژوئن 2009

تناسب

حالا من مونده يه سايه ام كه اونم عمري نداره

كي از دلت خبر داشت !!!

29 ژوئن 2009

عاشقم من دنياي من توئي تو عاشقم من روياي من توئي تو

 اي كه بي تو شبم سحر نميشه  دلم تا دنيا دنياس  از تو جدا نميشه

خدا خودش ميدونه بي تو شدم ديوونه    رفتي و بي تو اي گل بهار من خوزونه

بلاخره كارت دعوت  جشن شروع زندگيتم  رسيد . آرزوي بهترين ها رو برات دارم.

چقدر سخته گل زندگيت رو تو يه باغچه ديگه ببيني اشك تو چشمات حلقه بزنه و فقط بگي گلم خونه جديد مبارك

دلم گرفته خيلي خيلي

 

عاشق نيستم

24 ژوئن 2009

 

دوستت دارم رو بايد داد زد …

دوستت دارم رو بايد در سكوت خود نجوا كرد … 

دوستت دارم رو بايد زير باران عشق شبونه … 

دوستت دارم رو بايد دست در دست يار عاشقونه …

دوستت دارم رو بايد چشم در چشم دلدار مهربونه … 

دوستت دارم رو بايد با اشك و آه و ناله و گريه هاي شبونه … 

دوستت دارم رو بايد با همه وجود و تار و پود و عاشقونه …

دوستت دارم رو بايد با طلوع و غروب خورشيد از صبح سحر تا غروب روزانه …

دوستت دارم رو بايد تا شقايق هست … تا زندگي هست … 

دوستت دارم رو بايد با زمزمه هاي تنهايي … با حرفهاي دل … شكوه هاي دل …

دوستت دارم رو بايد با معناي عشق و دوستي و زندگي … 

دوستت دارم رو بايد با سوختن و ساختن و دم نزدن …

دوستت دارم رو بايد با ديدن و شنيدن و شناختن …

دوستت دارم رو بايد با دل زخمي … ترك خورده … شكسته و خسته …

دوستت دارم رو بايد تا هميشه و هر لحظه …

دوستت دارم رو بايد براي آخرين قرار … 

آخرين كلام

آخرين وداع …  

آخرين سلام …

دوستت دارم رو بايد براي آخرين لحظه حيات … دم آخر …

 دم جدايي … 

دم مرگ … 

دوستت دارم رو بايد با همين دست زخمي و دل شكسته …

دوستت دارم رو بايد با همين پاهاي خسته و پياده در كنار ساحل و بي بهونه …

دوستت دارم رو بايد فقط به خدا گفت وتو عزيزم!!!

داستان مادر

24 ژوئن 2009

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك روز اومده بود  دم در مدرسه كه  منو با  به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد….دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي… از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

وقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا  ، اونم  بي خبر

سرش داد زدم  :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالااون به آرامي جواب داد :اوه  خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر  ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده. اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من

اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا  ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم  .آخه ميدوني … وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

بنابراين مال خودم رو دادم به تو

براي من افتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي من  دنياي جديد رو بطور كامل ببينه

با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت worried

 

طرز تهیه شوهر مرغوب

24 ژوئن 2009

برای تهیه این عنصر ، در ابتدا ی کار باید سیلیکات جهیزیه را با نیترات

ارث بابا مخلوط کرده ، پس از مدتی متصاعد می شود  برای مرغوبیت

 

بیشتر این عنصر می توان از زبان چرب و نرم هم به عنوان کاتالیزور

استفاده کرد .

این عنصر در طبیعت  به صورت آزاد یافت می شود که

با استفاده از ابزار خاصی باید آن را به سرعت ذخیره کرد .

به خصوص که این عنصر نسبت به عنصر مکمل خود حدود یک میلیون 

واحد کاهش مقدار دارد .  

خواص فیزیکی : جنس آن بسیار سخت است که البته می توان آن را 

باکمی سولفور زرنگی نرم کرد. زیرا به سرعت در برابر ابراز احساسات  

واکنش نشان می دهد . 

قابل ذکر است نوع خوش ترکیب آن در طبیعت کمتر یافت می شود . 

خواص شیمیایی : بعضی از این عناصر با خورده شیشه همراه بوده و 

ناخالصی دارند ، برای خالص شد نشان کافی ست آنها را در یک سیستم

سر بسته به نام اتاق قرار دهید .بدین خاطر که این عناصر قابلیت مفلوک 

شدن دارند . ( چکش خورانند )

 

از ابزاری نظیر تبر استفاده کرده و آزمایش را انجام دهید در اثر این 

واکنش گاز فریاد و امواج غلط کردم متساعد می شود سپس این عنصر  

به صورت رسوب در گوشه ی اتاق ته  نشین می شود که این رسوب 

نسبت به عنصر اصلی از مرغوبیت بیشتری برخوردار است !

حديث…

17 ژوئن 2009

اين مثنوي حديث پريشانيه من است /بشنو كه سوگنامه ويراني من است/ امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام / بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام/ گفتي غزل بگو غزلم شورو حال مرد/بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد/گفتم مرو كه تيره شود زندگانيم/با رفتنت به خاك سيه ميكشانيم/گفتي زمين مجال رسيدن نميدهد/بر چشم باد فرصت ديدن نميدهد/وقتي نقاب محور يكرنگ بودن است/معيار مهرورزيمان سنگ بودن است/ ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است/ اصلا كدام احمق از اين عشق رازي است/ اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است/من بودني كه عاقبتش نيست بودن است/ حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام فهميده ام كه خوب تو را بد شنيده ام/ حق با تو بود از غم غربت شكسته ام/بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام/ بيذارم از تمام رفيقان نا رفيق/اينها چقدر فاصله دارن تا رفيق/من را به ابتذال نبودن كشانده اند/ روح مرا به مثند پوچي نشانده اند/ تا اين برادران رياكار زنده اند/ اين گرگ سيرتان جفا كار زنده اند/يعغوب درد ميكشد و كور ميشود/ يوسف هميشه وصله ناجور ميشود/اينجا نقاب شير به كفتار ميزنند/ منصور را هر آينه بر دار ميزنند/اينجا كسي براي كسي كس نميشود/ حتي عقاب دمخور كركس نميشود/ جايي كه سهم مرد بجز تازيانه نيست/ حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست/ما ميرويم چون دلمان جاي ديگر است/ ما ميرويم هركه بماند مخير است/ما ميرويم گرچه ز الطاف دوستان/ بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است/ دلخوش نميكنيم به عثمان و مذهبش/در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است/ما ميرويم مقصدمان نا مشخص است/هرجا رويم ليكن ازين شهر بهتر است/ از سادگيست گر به كسي تكيه كرده ايم/ ايجا كه گرگ با سگه گله برادر است/ما ميرويم ماندن با درد فاجعست/در عرف ما نشستن يك مرد فاجعست/ديريست رفته اند اميران قافله/ ما مانده ايم قافله پيران قافيه/ اينجا دگرچه باب من و پاي لنگ نيست/ بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست/بر درب آفتاب پي باج ميرويم / ما هم بدون بار به معراج ميرويم.

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

17 ژوئن 2009

سرما زده و سوز ه و پاییز فراری
در حسرت روزهای بهاری بق کرده قناری
اجاق خونه می سوزه و سرده ببین سرما چه کرده !
ای وای از اون روزی که گردونه به کام ما نگرده
یخ بسته گل گلدون ها انگار
طوفان طبیعت رو ببین کرده چه بیداد
برگی دیگه نیست روی درختها سرماست فقط میون حرفا
هر چی که بوده توی طبیعت قایم کرده یکی میون برفا
در حسرت روزهای بهاری بق کرده قناری

(من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوهایم هیچ ننوشتم
من زمقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم
. تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
. بهارم رفت . عشقم مرد . یارم رفت)

عاقبت خواهم مرد

17 ژوئن 2009

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟؟؟؟

 

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا چه کسی  با تو می گوید؟؟؟؟

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی      روی خندان تورا کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

                                        و تکان دادن سر را که عجب…

 

عاقبت مرد!

“چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد…..؟؟؟؟؟

نميدانم

17 ژوئن 2009
سر انجامم چه خواهد شد ….
 
میان پنجه های غم شراب شعله ماتم دراین وادای سر خورده…
 
چرا افسانه ساز شهر برایم قصه نمی خواند
 
چرا شاعر دل مرده غزل غم نمی سازد
 
بریده دل از این دنیا از این شبها از این روزها
 
نمی دانم چه خواهد شد براندیشه پوچ شب
 
در حریر ظلمت غم چه خواهد شد سرانجامم.
 
نگاه نگرانم بر چرخش تقدیروارونه
 
چگونه بردارم از این دنیای مایوسانه
 
نمی دانم .نمی دانم چه خواهدشد …
 
چگونه باز باید خندید در میان شعله های غم
 
در سریر لحظه هایم نمی دانم چگونه غصه هارا در هم کوبم
 
نمی دانم نمی دانم  چه خواهدشد